|
ماهیست ماه ما |
||||||||||||||||
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||
|
بچه ها مدرسه نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 14:47 وای بوی مهر یعنی بوی رب گوجه فرنگی که تو محله های قدیم می پیچید و پشت ما بچه های تنبلو می لرزوند . دیگه حالا نه از بوی رب خبریه نه از مدرسه نه از گریه هاش و خنده هاش آغاز مهر مبارک بچه ها نوشته شده توسط
ساعد | اتفاقات خوبببببببببببببببببببببببببببببب نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 1:33 سلام دوستان . این هفته می خواد یه اتفاق خوب تو زندگیم بیفته . لطفاْ دعا کنید و نظر بدید !!!! نوشته شده توسط
ساعد | یه خبر جدید نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 20:32 واسه دوستان عزیزتر از جان ! من دارم به سلامتی و با اجازه بزرگترهای (البته عروس خانم )ازدواج می کنم . راستی نظرتون رو راجع به یه ازدواج سالم و موفق برام بگین . از کمکتون ممنونم تبریک نمی گین ؟!!! نوشته شده توسط
ساعد | آمد بهار و .... نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 20:47 خوش به حال غنچه های نیمه باز بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده، پاک آسمان آبی و و ابری سپید برگ های سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمهی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوتر های مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار ! خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز – خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب . ای دل من ، گر چه در این روزگار جامه ی رنگین نمی پوشی به کام باده ی رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی ست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ نوشته شده توسط
ساعد | عیدی یادتان نرود... نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 11:7 بهار آمد و شمشادها جوان شده اند پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند بخندید ، شادی کنید ، دست بزنید ، پا بکوبین اما ! اما ، به هم نخندید ، به هم شادی نکین ، به هم دست نزنین ، به هم پا نکوبین . بله ! عید داره می رسه اما برای بعضی ها عید و بهار معنی نداره ، کاری ندارن به مردم و شادی ها شون و عیداشون و هیچی ... هیچی یعنی هیچی . یعنی پشم . یعنی کشک . یعنی هزار غم و غصه .... عیدتون مبارک . ولی یادتون باشه عید دیگرانو سعی کنین مبارک و شیرین کنین . نوشته شده توسط
ساعد | مي نوشد و جام باده بر سنگ زند .... نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 16:24
هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند هُشيار کـسي بــود کــه بــا سيمبري مي نوشد و جــام باده بـر سنگ زند
اين بار رباعيات خيام پيشکش شمايان ارجمند
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ خوش باش که بعد از من و تو ماه بسي از سـلخ بـغره آيــد از غـره بـسلخ
هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند هُشيار کـسي بــود کــه بــا سيمبري مي نوشد و جــام باده بـر سنگ زند
زان پيش که نام تو ز عالم برود مي خور که چو مي بدل رسد غم برود بگشاي سر زلف بتي بند به بند زان پيش که بند بندت از هم برود
اکنون که ز خوشدلي بجز نام نماند يک همدم پخته جز مي خام نماند دست طرب از ساغر مي باز مگير امروز که در دست بجز جام نماند
افسوس که نامه جواني طي شد وان تازه بهار زندگاني طي شد حالي که ورا نام جواني گفتند معلوم نشد که او کي آمد کي شد
افسوس که سرمايه ز کف بيرون شد در پاي اجل بسي جگر ها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وي کاحوال مسافران دنيا چون شد
چون روزي و عمر بيش و کم نتوان کرد خود را به کم و بيش دژم نتوان کرد کار من و تو چنان که راي من و توست از موم بدست خويش هم نتوان کرد
فردا علم نفاق طي خواهم کرد با موي سپيد قصد مي خواهم کرد پيمانه عمر من به هفتاد رسيد اين دم نکنم نشاط کي خواهم کرد
عمرت تــا کـي بـه خودپرستي گــذرد يا در پـي نـيستي و هستي گــذرد مي خور که چنين عمر که غم در پي اوست آن بـه کـه بخواب يا به مستي گذرد
اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود ني نام ز ما و نه نشان خواهد بود زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
تا زهره و مه در آسمان گـشت پديد بـهتر ز مي ناب کـسي هـيچ نديد من در عجبم ز مي فروشان کايشان زين به که فروشند چه خواهند خريد
آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد بس داغ که او بر دل غمناک نهاد بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک در طبل زمين و حقه خاک نهاد
تا خاک مرا به قالب آميخته اند بس فتنه که از خاک بر انگيخته اند من بهتر از اين نمي توانم بودن کز بوته مرا چنين برون ريخته اند
امشب مي جام يـک مني خواهم کرد خود را به دو جام مي غني خواهم کرد اول سه طلاق عقل و دين خواهم کرد پس دختر رز را به زنـي خواهم کرد
چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد احوال مــرا عبرت مــردم سازيد خاک تن من به باده آغشته کنيد وز کـالبدم خشت سر خم سازيد
آورد به اضطرارم اول به وجود جز حيرتم از حيات چيزي نفزود رفتيم به اکراه و ندانيم چه بود زين آمدن و بودن و رفتن مقصود
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هيچ وز حاصل عمر چيست در دستم ؟ هيچ شـمع طـربم ولي چـو بنـشستم هيچ من جام جمم ولي چو بشکستم هيچ
ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | تبلیغات من ... نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 18:13 در صورتی که سفارش تبلیغاتی در محدوده شهر مشهد دارید با ما تماس بگیرید . نوشته شده توسط
ساعد | مبارکه نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 11:28 فرارسیدن اعیاد قربان و غدیر مبارک هر کی می خواد عروس یا داماد بشه سریعتر بدوه که داره محرم و صفر می رسه . فعلاً بای ! نوشته شده توسط
ساعد | مبارك نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 12:31 عيد فطر بر شما كه تو ماه رمضون صبر كرديد و گناه نكرديد مبارك نوشته شده توسط
ساعد | یک روز.... نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 15:20 يک روز رسد غمي به اندازه کوه يک روز رسد شادي به اندازه دشت افسانه زندگي همين است عزيز در سايه کوه بايد از دشت گذشت نوشته شده توسط
ساعد | امروز با استاد ناظری نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 18:15 از کاست یادگار دوست که امروز شنیدم رباعيات سروده حكيم عمر خيام باز ای که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی هر روز دلم در غم تو زار تر است وز من دل بی رهم تو بی زار تر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است برمن در وصل بسته میدارد دوست دل را به عنا شکسته میدارد دوست زین پس منو دل شکستگی بر در دوست چون دوست دل شکسته میدارد دوست من درد تورا زدست اسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صدهزار درمان ندهم دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قفا خواهم کرد ازبس که براورد غمت اه از من ترسم که شود بکام بد خواه ازمن دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلمو دلت نه اگاه از من تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود هم در غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد سودای تورا بهانه ای بس باشد مه گوش تو را ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیر جفا مارا سر تازیانه ای بس باشد نوشته شده توسط
ساعد | دست روی قلبم بذار نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 11:14
نوشته شده توسط
ساعد | بیا مهدی شب هجران سحران سحر کن نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:0 مولا هنوز شهر کثیف است برنگرد تا وقتی عشق خوار و خفیف است برنگرد در مشتی استخوان پر عنقا بهم مزن مرداب زرنگاری ما را به هم مزن
نوشته شده توسط
ساعد | آی دلسوخته ها .......... نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 18:4 خبر به دورترين نقطه زمين برسد نخواست به من هسته بي برسد شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت كسي كه مال تو باشد به ديگري برسد... نوشته شده توسط
ساعد | روزي پيامبر اكرم (ص) نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 10:59 روزي از روزهايي كه پيامبراكرم(ص) در غار مشغول مناجات و دلدادگي بود، صدايي شنيد: " يا محمد اقرا"؛ او شگفت زده گفت: چه بخوانم؟ شنيد: اي محمد! " اقرا باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم."( علق/5-1)؛بخوان به نام پروردگارت كه - جهان را- آفريد. همان كه انسان را از خون بسته اي خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمي دانست، ياد داد. حضرت جبرائيل به حضرت محمد صلوات الله عليه فرمود:" ارسلني الله اليك ليتخذك رسولاً؛ خداوند مرا به سوي تو فرستاده است، تا تو را پيامبر اين امت قرار دهم.(1) حضرت رسول اكرم(ص) هر ساله مدتي به كوه حرا(2) مي رفت و به عبادت و راز و نياز و تفكر مي پرداخت تا اين كه روزي شنيد فرشته اي به او گفت: اي محمد! بخوان. محمد (ص) گفت: چه بخوانم؟ فرشته آيات آغازين سوره علق را بر وي قرائت كرد و پيامبر(ص) نيز آنها را خواند.(3) هرگاه سخن از رخداد واقعه اي به ميان مي آيد ناخودآگاه به دنبال فلسفه و علل ايجاد آن مي گرديم. در باب بعثت نيز علت را جويا مي شويم كه چه نيازي به وجود پيامبران بوده است؟ در نفس انسان نيازها و غرايز گوناگوني قرار داده شده است كه همگي طالب ارضاء و هدايت صحيح هستند. خداوند متعادل براي هدايت انسان، بهترين ابزار را در اختيار او قرار داده و امكانات متعددي به او عطا نموده است، تا هم بتواند نيروي خود را صرف ارضاي نفسانيات كند و هم با امكانات و نيروي داده شده، بر خواهش هاي نفساني غلبه كند و كشش هاي دروني را تحت نظم و ضابطه درآورد. دو راهنما نيز در اختيار او قرار داده است تا حق را از باطل و سرّه را از ناسرّه متمايز كند؛ يكي در درون انسان كه عقل است و ديگري پيامبران الهي كه ايشان از طريق وحي دستورات را براي انسان بازگو مي كنند تا تمام رفتارها را به انسان بياموزند و حدود و مقررات آن را نيز روشن نمايند، چون عقل داراي خطا و نقصان است. برترين هادي، آن است كه داراي مقام عصمت و مرتبط با وحي باشد و تنها راه آن بعثت انبياء است. پس بعثت بزرگ ترين نعمت خداوند بر بشر است و جا دارد كه خداوند بر اين نعمت منت گذارد و اين احسان و نيكويي را به رخ آنان بكشد، چنان كه مي فرمايد: " لقد من الله علي المومنين اذا بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين."( آل عمران/164)؛ خداوند بر مومنان منت نهاد - نعمت بزرگي بخشيد- هنگامي كه در ميان آنها پيامبري از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد و البته پيش از آن در گمراهي آشكار بودند. در اين آيه خداوند بر بشر نسبت به اين نعمت بزرگ منت مي گذارد. ممكن است اين تصور پيش بيايد كه منت گذاري، كار صحيحي نيست، چرا خداوند در اين امر منت مي گذارد؟ مگر بعثت چه ويژگي هايي دارد و هدف از آن چيست؟ واژه منت از " منّ" به معناي چيزي است كه با آن وزن مي كنند( سنگ كيلو). و نيز به معناي نعمت سنگين و باعظمت نيز به كار مي رود. بنابراين هر نعمت سنگين و گرانبهايي را منت گويند. كاربرد اين واژه دو گونه است: قولي و فعلي.(4) اگر كسي عملا نعمت بزرگي به ديگري بدهد، اين همان منت عملي است كه بيشتر در مسائل تربيتي و هدايتي و معنوي كاربرد دارد و پسنديده و ارزنده است. كه برخي گفته اند: اين منت مختص به خداي متعال است. اگر كسي كار كوچك خود را با سخن گفتن بخواهد به رخ ديگري بكشد و آن را بزرگ جلوه دهد، كاري است بسيار زشت، كه اين از منت هاي بشري است. در نتيجه، منت گذاري بر بخشيدن نعمتهاي بزرگ كه از جمله آنها نعمت رسالت است، منتي زيباست و " منّ الله" يعني " انعم الله"، خداوند نعمت بزرگي بخشيد و در اختيار مومنان قرار داد. چنان كه در جاي ديگر خداوند به خطر هدايت كردن انسانها به ايمان، بر آنها منت مي گذارد." بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان."( حجرات/17) اگر مسلمانان به خاطر پذيرفتن اسلام، مشكلات و خسارت هاي زيادي متحمل شده اند، نبايد فراموش كنند كه خداوند بزرگ ترين نعمت را در اختيار آنها گذاشته و پيامبري مبعوث كرد تا انسان ها را تربيت كند و از گمراهي ها باز دارد. بنابراين هر اندازه براي حفظ اين نعمت بزرگ تلاش و كوشش شود و هر بهايي پرداخته شود، باز هم ناچيز است.(5) ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | خسرو خان كجا با اين عجله !!!!!! نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 20:18
هنوز "روزي روزگاري" تمام نشده برگهاي "كاكتوس" زمانه مان زرد شده ، مي داني كه در اين دوره و زمانه "كيميا"ست كسي كه بتواند از "خط قرمز " " هامون "بگذره ، اما حيف ، "حكم" شد كه برو ، يا نه ، بيا ! آدم "خانه سبز " مي سازه ، تا فقط " يكبار براي هميشه " بتونه توش "زندگي" كنه اما يه هو يه "ابليس" با " تفنگ سرپر"ش مياد و همه چي رو مث "صاعقه" به هم مي ريزه ، "سارا"خانم ، هنوزم "عاشقانه" تو "سرزمين خورشيد " "سايه به سايه" دنبال "پري " مي گردي؟ " خواهران غريب " شدين ، نگرد ! "بلوف" مي زنن كه مي گن ما "درد مشترك " داريم ، نه ، اينو " دختري به نام تندر " گفت . مي گه : از "ترن " كه پياده شدم " دختردايي گمشده ام " را ديدم كه مث " عروس فرنگي " ها شده بود . اما چه فايده ، " ازدواج صورتي" به " اثيري " كشونده بودش . بگذريم ،" صبحانه اي براي دو نفر" كه بدون "سالاد فصل " براي " دزد و نويسنده" درست كردم ، "مزاحم" همتون شدم. ببخشيد . يادش بخير . بازيگر توانمند و واردي بود . الان حتماً تو " ستاره ها"ست به قول فروغ : "پرواز را به خاطر بسپار " پرنده مردنيست . نوشته شده توسط
ساعد | يك آلبوم پر از تصاوير زيبا! نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 17:41 وقتي دلت تنگ شد وقتي چشات تر شد وقتي ديگه نبود كسي ، اميد يا هم نفسي ، بدون كه هست اينجا كسي ، كه تو براش همه كسي .
براي دانلود عكسها با كيفيت زياد به ادامه مطلب برويد !!!!!!!! ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | از زنده ياد حسين پناهي كه زنده هست ! نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 20:5
اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
زندگي نامه در ادامه مطلب...... ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | نقبي به موسيقي مقامي نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 16:32
قسمتی از موسیقی شمال خراسان، موسیقی کوهپایه ای است. کوهپایه های هزار مسجد، الله اکبر، دامنه های اترک و منطقه لایین. موسیقی کوهپایه توام با فریاد است و در مقایسه با موسیقی جلگه، قوی تر، رساتر و گاه تندتر است. در کنار موسیقی کوهپایه، موسیقی جلگه و دشت وجود دارد: جلگه قوچان، موسیقی جلگه معمولا ملایمتر و درونیتر است. اگر به پایین و مرکز نزدیک شویم به جلگه نیشابور و سبزوار می رسیم که تقریبا حاشیه کویرند و موسیقی شان نیز ملایمتر شده، از نرمش بیشتری برخوردار است. موسیقی خراسان به دو قسمت شمال و شرق تقسیم می شود : موسیقی شمال خراسان و موسیقی شرق خراسان . موسیقی شمال خراسان شمال خراسان که دربرگیرنده شهرهای بجنورد، اسفراین ، درگز، قوچان، و شیروان است، از جمله مناطقی است که موسیقی در آن از انواع واقسام مختلف حضوری قابل تامل دارد. بخش عمده ای از ساکنین شمال خراسان را مهاجرین کرد و ترک تشکیل می دهند . قسمتی از موسیقی شمال خراسان ، موسیقی کوهپایه ای است. کوهپایه های هزار مسجد ، الله اکبر ، دامنه های اترک ومنطقه لایین. موسیقی کوهپایه توام با فریاد است و در مقایسه با موسیقی جلگه ، قویتر ، رساتر وگاه تندتر است. درکنار موسیقی کوهپایه ، موسیقی جلگه و دشت وجود دارد: جلگه قوچان ، موسیقی جلگه معمولا ملایمتر و درونیتر است. اگر به پایین و مرکز نزدیک شویم به جلگه نیشابور و سبزوار می رسیم که تقریبا حاشیه کویرند و موسیقی شان نیز ملایمتر شده ، از نرمش بیشتری برخوردار است در منطقه لایین ، بین کلات و درگز و نیز دامنه های هزار مسجد ، حضور نفوذ عرفان قوی بوده است. جعفرقلی ، هروخان تیرگانی و هی محمد درگزی از عرفا و شعرای بزرگ عرفانی هستند. شعرا وعرفای این منطقه گاه زبانهای فارسی ، کردی ، ترکی وعربی را برای انتقال مقاصد و احساسات خویش به کار می گرفتند. جعفرقلی شاید آخرین عارف و شاعر کرد شمال خراسان است که هنوز اشعاری همسنگ شعرهای او سروده نشده است. یازده آهنگ به جعفر قلی منسوب است که خود جعفر قلی اصل آنها را ازکسان دیگری دریافته ، اما به شیوه خود درآورده است. از آنجا که کردهای شمال خراسان همواره از مرزبانان غیور ایران زمین بوده اند، پاسداری از مرز و بوم در مقابل اقوام مهاجر ، کشتارها ، غارت ها ، اسارت ها و آوارگی ها از ویژگی های این گونه زندگی بوده است و این ویژگی ها ، تاثیر مستقیمی بر موسیقی این خطه گذاشته است. * الله مزار آهنگی است که پس از غارت و کشتار و اسارت بر فراز مزار عزیزان از دست رفته خوانده می شده : الله مزاره ، ای چی روزگاره ……؟ دوقرسه پس از قتل عام و کشتار ، مرده ها را در وسط جمع می کردند ودور اجساد دورمی زدند و مشغول ذکر می شدند و این مبدا رقص و آهنگ دوقرسه بود. * انارکی مربوط به لحظات پس از هجوم بیگانگان و کشتار وانباشت اجساد است. زنان دور اجساد جمع می شدند و نار می زدند و گریه می کردند. * هرای فریاد کوهستان است و گویای زندگی پرحادثه و پرسوز و گداز و آوارگی مردم کرد است . به طور کلی ، بسیاری از آهنگهایی که در شمال خراسان زمانی برای سوگ اجرا می شد، پس از گذشت سالیان دراز، آرام آرام تغییر شخصیت داده ، از آنها گاه به عنوان آهنگهای رقص نیز استفاده می شود. مثلا های های رشیدخان که ابتدا برای سوگ بوده ، امروزه یک موسیقی شاد و برای رقص است. موسیقی کردی شمال خراسان را موسیقی کرمانجی نامند. در مجموع ، کرمانج شمالی شامل کردهای خراسان ، آذربایجان غربی و ترکیه و شمال عراق و سوریه است و کرمانج جنوبی به کردهای جنوب دریاچه ارومیه و مهاباد وکردستان و کرمانشاهان و سلیمانیه عراق گفته می شود که از نظر گویش با هم متفاوتند. ت?اوت میان کرمانج شمالی و جنوبی در زمینه موسیقی نیز مشهود است ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | مي پره پلكاي دريا.. نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 23:28
مي پره پلكاي دريا...
كي ميشه زمين تيره ، رنگ آسمون بگيره جنگل از عطش نخشكه ، غنچه بيصدا نميره
آدماي شهر نفرين همگي اسير دردن مثّه يه اميد مبهم همه دنبالت مي گردن
كه دارن تو رو مي خونن مي گن آقامون كجايه ؟
ماهي قرمزا مي دونن دلامون تنگ بلوره توي اين فصل غريبي عيدامون چه سوت وكوره
كي ميشه كه گل بريزيم ردّپاي روشنت رو از پرستوها بگيريم مژده ي رسيدنت رو
مي پره پلكاي دريا اسبا بيقرارن امشب چشايي كه ماهو ديدن ديگه خواب ندارن امشب
نذار اين غرور خسته زير دست و پا بيفته سايه ي خزنده ي شب رو دريچه ها بيفته
مي دونم كه ناتمومم تا تبرك نگاهت ولي عمريه دلم رو مي كشونم سرراهت نوشته شده توسط
ساعد | از فریدون مشیری نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 23:8
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت. آفتاب پرست در خانه خود نشسته ام ناگاه
ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | از استاد مهدی اخوان ثالث (م.امید) نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 22:14
كتيبه ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | این روزها نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:10 این روز ها تنها به تو می اندیشم که به زبان مادری همه مردم دنیا سخن می گویی. به تویی که به زبان گلها می نویسی. به تویی که به همزبانی همه پرنده های زمین می خوانی. به چشم هایت که بی واژه الهام بخش ثانیه های سکوت منند... من فرشته ای بودم روزی که دعایی مستجاب مرا ریخت بر سرافکندگی اینهمه خاک... یک نفر باید مرا ببرد زیر باران.... من باید بال بگیرم... من باید برخیزم.... من باید برخیزم از زنی که زانو زده است این روزها در من... از من قدیسه ای بساز ای باران دیرگاه.... جامه سفید بپوشان برتنم.... حاشیه زرد و نارنجی دامنت را بریز روی سر سبزی چمنزارها.... سینه سرخ های عاشق باید به آواز آیند از هلهله پرنیان آویخته از هیاهوی تنت.... من صدای صیحه هفت قرقاول مست را ریخته ام توی پرند روسری ات.... کلاغی ات را باز کن تا زمین از شمیم موهات سرمست شود... بپیچ در هلهله ی نی همیانه های پشت نخلستان...
نوشته شده توسط
ساعد | به نام خداوند دلها نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 23:46
نوشته شده توسط
ساعد | دل عاشق همیشه خون پرپر نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 23:27
نوشته شده توسط
ساعد | برای دوستاران هنر نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 23:25 این نقاشی رو من کپی کار کردم شما هم کار کنید با دی پی آی بالا گذاشتم که بتونین حالشو ببرین نوشته شده توسط
ساعد | همچون اسبهای سرکش نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 23:23 نوشته شده توسط
ساعد | زیر پوست تو نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 23:11
.... درها وجود ندارند اگر در وجود هم داشته باشد مارا نیازی به ان نیست ما نسلی هستیم انتظار جمعه را میکشیم انتظار تعطیلی باغچه ها در سالیانی از مادر زاده شدیم که "دریا" در ان چرت میزند سفر ما انتظار ان قطارهایست که از گورستان باغچه سفرمیکنند بسوی گورستان رنگین کمانها عیدهامان انتظار ان روزهایست که زندگی در چشمبراهی یک گمان خوابش میبرد دیگر در را برای چه میخواهیم؟ (۲) ای زندگی در آخر همه کلیدها از آنِ تو کلیدهای دریا که همزمان درِ نسیم؛ درِ حوری های غمگین و درِ بهشتهای گمشده رانیز باز میکنند برای تو... برای تو.. آن کلیدی را که درون گلهارا باز میکند برای تو.. برای تو.. آن کلیدی را که خواب اورنگهارا باز میکند همه زیبایی ها برای تو که به اسم ما در محفل غروب سخن میرانی که به اسم ما در برابر دریا از کشتی های سرکش زندگی خشم میگیری به اسم ما شاخه درختان میوه را تکان میدهی کلیدهای مردن را به گردابها میندازی (۳) ای زندگی همه زیبایی ها از آنِ تو که توهمه زیبایی ها را برای ما میخواهی با این قفلهای تاریک، درِ تاریکیهایت را ببند وقتی تو درهارا ببندی ما دیگر در را برای چه میخواهیم آن مردانی که مانیفست خودمان را بر گِردِ اخگرها مینویسم به در نیازی نداریم؟ آنانی که مانیفست انزوای خود را نوشتند به در چه نیازی دارند؟ چه نیازی دارند؟ --- وقتی تنها هستی وقتی توی جمعی و دردیار غربت تنهایی بهترین دوستته توگذر زمان به این پیله تنهایی عادتت میده و تنهایی میشه تنها همدم تو.. اما اگه یه وقت پیله پاره شد اگه یه وقت دل تنهات به کسی وابسته شد و به خیالت طرف مقابل انیس همیشگی تو میشه زیاد متوقع و خوشبین نباش چون برخلاف توقعات پیش نره بدجوری سرخورده میشی مثل من.......... با قلبی نجیب و چشمانی پاک گرامی می دارمت ، زیبای من ! فرو می نشانم جوشش خونم را
ادامه مطلب نوشته شده توسط
ساعد | |
| |||||||||||||||